بگذار من هم مسیح باشم
خسته از کشیدن صلیب خویش
خسته از تمام کلاغ ها که موذیانه چشمانم را مزمزه میکنند
ـــ من خود آگاه ترینم که رستاخیز را هیچ وعده گاهی نیست
***
بگذار روسپی کوچک من بیاسایدم در آغوش خویش
-آغوشی که عطر عرق مرد های ولگرد میدهد-
این طور در میابم که حتی کفتار ها نیز زیبایی نفس گیر را درک میکنند
ــ شاید از این روست که آب دهانشان جویبار حاصلخیزیست
***
بگذار قدم هایش همه جا را لگد مال کند
این گونه هر مردی و هر تختی بوی لجن زار میگیرد
و من مست تصویر کردن عشق بازی های او با پسر بدون صورت همسایه استمنا میکنم
این بار جهان از من پر میشود
نفوذ میکنم به کوچکترین ذرات خاک
و روسپی مقدس من دوباره بر شانه هایم گام میزند تا معشوق یک شبه خود را دریابد
چشم های تو
مردی که میشوم،آن دست های مهربان تو
***
شان و شراب و شانه و شهر من
که موهای تو
بر خاک میشوم
***
انار های باغ خندیدند
بر شرم نگاه
از جو پریدن آبروی تو
***
هنوز دستهایم سوخته میشود
آن خاکستری کفش های بی تاب تو
***
آن بی گناه کودکی من
در تاب طره پیشانیت
سر میخورم قلبم ،صدای پاشنه انتظار های تو
***
آن روزهای گرم بندر
هرم سراب و خورشید تنگتر،دست تو
در بزم آب و ماهی و لنگر،کوچک حتی ز انگشتر های تو
***
بر من تمام شو
پیچیده در لالای من
در بطن شب پره های بی تاب تو
ه.عدالت
۱۰/۱۲/۸۸
و آن شب که خانه تنها شد دیوانه بودم
به نابی شراب عیسی و به گرمی خون کبوتر صلح قسم
آن شب مهتاب بود.
و من دیوانه ترین آفتابهای بی کران بودم
دیوانه دیوار هایی که نیستند
دیوانه شعر هایی که هنوز گریه نشدند
دیوانه آواز های کولیان جهان وطن
دیوانه پاک ترین دست های کودکان کار
دیوانه دامن گل دار دختران افغان
دیوانه عطر زرد زخم و چرک و شکنجه ام
دیوانه شب های گرسنگی و سیگارم
دیوانه خیابان های شبکه مویرگی شهرم که همه به بن بست های خاطره می انجامد
دیوانه سرما و سگ لرز سگ های ولگردم
دیوانه ام
دیوانه بوده ام
من دیوانه متولد شدم
در سرزمینی که دیوانه آزادی ست
۲۰/۱/۸۸
ه.عدالت
به جان مادرم خسته ام
همه جای دنیا درد میکند
آخر...
کتابها فحشم میدهند
ساعت اتاق هم پریشان است...
چقدر مانده تا کاوه؟
مجید را کجا جا گذاشته ام؟نمیدانم!
اصلا چه بر سر ما گذشت؟تانک ها غیب شده اند
سارا هم دیگر مثل من نیست٬حتی شبیه من
آنا هم نقاشی شد پشت نگاه ذکور
محمود هم دن کیشوت شده است٬ غول هایش همه خاکستری اند
رضا فکر میکند شبیه شمال است
آیدا هنوز خانواده ودولت میجود
امیر توی رویا خواب است٬خواب خستگی میبیند شاید
سیامک صلح میفروشد به هر کس و ناکس
افشین هم چند دست ناخن مصنوعی میخواهد
ــــ میخرم برای تولدش٬عمری اگر باشد ـــ
هان راستی!!!!
چه خبر از علی؟شنیدم عروس خون شده است!
*************
بده..همان دیازپام را بده
آخر سارا نصیب سجاده شد
آنا هم سردش است٬ودکا مینوشد
رضا هم هنوز فکر شمال است
آیدا سکه هایم را مسخره کرد
افشین مردی برایش نان نشد تغییر جنسیت داد
فواد هم به درک...شعور ندارد
*************
اما این جا...
من چه شدم؟
گویا زنده ام هنوز!
پس....نه...نمیخواهم...نمیخواهم که بخوابم..
بیدار میمانم تا.....
ه.عدالت
۱۲/۱۲/۸۷
خورشید بیگانه ترین بود
خاک هم تنفری ز رگ و رویش ز درخت بود
آنگاه که پا در نهادی
بشر بهتان لجن زاری به سینه داشت
و خدا مفهوم قاطع شکست بود
ولی این نسیم تو بود که میوزید نرم نرمک
از جانب دور دست ترین سرزمین هاي آنسوي مرزهاي جهان
آمدی
با ترسی ز پس خوردن دستهای کوچک و پاکت
سایه متمول خود بر دکان فقیر دوستی افکندی
و خدا از حضورت شکوه شد
و مرگ جنگ زیستن به گریز ناگزیر فراموش کرد
تو آمدی
تو آمدی با بغلی از گندم که زمین بارور شود
و خورشید هم در لغت نامه ها گرم جای باز کند
تو آمدی
تا خانه ها از عبور نگاه تو به هلهله بنشیند
تا دشمنی را به رسوایی در شهر بچرخانند
تو آمدی
خورشید با تو بود
خدا با تو بود
کوه با تو بود
و زندگی با بود
ـــ و چه نا بخردانه ـــ زندانی دوردست ترین دخمه های آنسوی سیاهچاله های جهان بودی
آری
سرانجام تو آمدی
۹/۱۲/۸۷
دیوارها فشارم می دهند
با هر تنفس خراش دهنده ٬
دودی است که مرزها را محو می کند...
پنجره فرا می خواندم
آسمان آبستن حادثه ایست
گنجشگکان فرش زیر پایم به قتل رسیده اند
سایه جغدی روی دیوار متولد میشود ٬می میرد.....
دستانم در هوا حل شده اند
اشکال به هم میخورندو
میش....کنند و
درهم فرو می روند
بی تاریخ
ه.عدالت
حرف میزنم بی حوصله بر کاغذ
حرفم ز صورت توست که میرقصد شاد
ناگهان بی خبر تمام میشوی از جوهر خودکارم!
یادم است که در گلدان هنوزت..... ریشه میکارم من
و تو در باغچه همیشه ام
ــــ این را هیچ گاه نگفتم ــــ
حتی نگفتمت آن شب که بی کلام بودی
شکستم٬
اما نه چون نستعلیق از سر بی خوابی
شکستم چون ابروانت ٬ از نیمه شکستم!
همه دوستانم گفته اند.....چه دیر باورم.....
که خاک میشوم همیشه در خاطره های بودنت
سبز است آری سبز است
جای پای تو هنوز.....سبز است در سنگفرشی که فرا میخواندم
نزدیک عطر گل بوته های دستان تو
آری در فاصله دو هجای نامت هنوز.....تکرار میشوی
تا پر میکشم که پرنده ای مهاجرشوم در هجمه پاییزی صدایت
پژواک پرت شدنم از خواب٬ فرا میخواندم
"من خودم را به خاطره هایت سبز پیوند میزنم"
ه.عدالت
۸۷/۶/۲۵
سیگار مرثیه را آغاز می کند
تا دهانم تلخ شود.
تلخ،
چون نی شکر های بی نای خوزستان.
تلخ، چون بغضی که سرزمین من...
روی حجمی مغموم.
صدایم می کنی باز :
_ رفیق!
و سیگاری دیگر...
و تو می خوانی که
نشسته ای کنار منی که دیگر زیر باران هم عاشق نمی شود،
در این بغضی که سرزمین من.
آری، چیزی گرفته است.
زار رفیق،
زار به این سرزمین بی ترنم...
ه.عدالت
دخترک لال بود
و دستانش در بستر یأس میشکفت
ــ دخترک چه میفروخت؟
ــ دخترک روسری خیسش را میفروخت!
دخترک لال بود
موهای پریشانش افق آرام را در هم میکوفت
ــ دخترک چه میفروخت؟
ــ دخترک سیب های طلایی آرزویش را میفروخت!
دخترک لال بود
رنگ های صورتش را بر رخ آسمان میپاشید
ــ دخترک چه میفروخت؟
ــ دخترک چشمانش را میفروخت!
دخترک لال بود
دستانش را به مهمانی شب میبرد
ــ دخترک چه میفروخت؟
ــ دخترک... دخترک٬خود را میفروخت!