دخترک لال بود
و دستانش در بستر یأس میشکفت
ــ دخترک چه میفروخت؟
ــ دخترک روسری خیسش را میفروخت!
دخترک لال بود
موهای پریشانش افق آرام را در هم میکوفت
ــ دخترک چه میفروخت؟
ــ دخترک سیب های طلایی آرزویش را میفروخت!
دخترک لال بود
رنگ های صورتش را بر رخ آسمان میپاشید
ــ دخترک چه میفروخت؟
ــ دخترک چشمانش را میفروخت!
دخترک لال بود
دستانش را به مهمانی شب میبرد
ــ دخترک چه میفروخت؟
ــ دخترک... دخترک٬خود را میفروخت!
چهار سال
نه
چهار قرن
افسانه پرومته را واقعیتی بودم
در آرزوی ترانه ای دیگر!
خط زده ام روزمرگی ام را چون خدایی نه بنده اش در پیش
و هنوز که پا بر جاست
گلویم در حسرت کلامی غسل دهنده تر میشود:
"ترانه ترانه ای دیگر٬پگاه پگاهی بی غروب"
***
حالا پیامبران این صبح کاذب
گو٬مرا به خیال خود دل بسوزانند
ـــ من خود خدایی خواهم گشت ٬روح گرفته از سالیان٬نه٬قرونی سربی
گذر کرده از تمامی پیامبران ـــ
***
پاک نبودم
ذره ذره به عفونت نشسته ام در این چندِ سترون از آدمی
عفونتی که سراسر پر شده است جام جهان از اوش.
پاک نیستم
لیک همه پاکان جهان را می ستایم
با هر ضربه این دستان جوهری بر ابر سپید.
پاک خواهم شد
آنگاه که به تمامیت جهان قی کنم ادیان همه کلاغ ها را.
***
ببین این گونه مقدس
مسجدم را به خشت انسان می نهم!
ببین چگونه
تمثال مریم مقدس را
به هیبت ترانه ام
بر محراب کنشت ها می آویزم
و والا مقام ترین آواز جهان را بشارت می دهم:
"ترانه ترانه ای دیگر٬پگاه پگاهی بی غروب"
***
آری این چهره آن نا بوده خداست ٬من!
که مرز های نا بایسته را به مقراض شعر خویش بریده ام
تا جنین وار بر اقلیم گسترده انسانیت پا نهم!
ه.عدالت
صبح پنجشنبه
۸۷/۲/۲۶
به راه جستن عشقی دوباره
در فریاد خون و جنون!
گذر بر آستان نه خسته اندیشه ها
در میان ظلمات پوسیده تاریکی!
و نفیر آواز های خسته پرنده بی پرواز !
فرا خواندن ارواح ساکن شهر مردگان
برای رقصیدن سازهای کوک شده سکوت!
رقصی در شاه راه تردید و اضطراب
بر نوای بی پرده تار و کمانچه
به دست دستی بی رمق با زخم زدن سر انگشتان خون آلود!
همه یادآور سرگردانی در فضای مطلق سر گیجگی بودند!
ه.عدالت
باز ستانیدند تو را در دگر دیروزی
همه عادت به تو بود ٬پاکی کهکشان های انسانی
خلاء بی معنا مینمود هنگامی که حضور می یافتی!
***
غربت غروب های غریب با آدمی
امروز وجودت را التزامی کرد!
و این دلیل محتاج دوستی نگاه خداوندگی ات گشتم!
عاشقانه ندایم دادی " دادا "
خواستمت دست نهم بر گونه های تو
مطلق مرداب های پیچک وارشان رخصتم از کف ربود!
محروم تر از قحط٬انگشتانم کویر گرمای شرجی موهای تو شد!
زاهدانه٬به اشک خویش٬خون آلود پاهایم را غسل دادی
قصد٬فریاد نام پاکت شد
تا شب تمامیت سیاهیش را به پگاهی ببازد
ایشان دست های نابخردی گلویم فشرد
و من ماندم و حسرت رقص نامت بر حنجره ام!
صادقانه گوش نهادی بر زمزمه های شبانه ام!
در سرم بود جهان را آوازه خوان تو کنم!
زمان چه بی شرمانه به سلاِّخی ترانه های دستانم پرداخت!
***
وآنک مرا به تنگ دالانی٬ ارشاد قربانگاه میکنند
با بازوانی هنوز محروم تو ٬برای همیشه
با حسرتی در حنجره ای که در فریاد نامت سوگوارست
و با دستانی مجروح تازیانه
با این همه لیک٬ میخوابم
تا شاید فردا باز ستانمت دیگر باری
تو را ای الهه آفتاب و روشنایی
ه.عدالت
۸۷/۱/۲۴
استخوانم پوک شده است
مرزهای شبم ناپیدا
فانوس کن مرا!
پنجره هایم دق کردند
کبوتران سحرت کجا در خوابند؟!
پرواز کن مرا!
دریاها به گل نشسته اند
ساج دوردست ترین غزل جهان کجاست؟!
سیراب کن مرا!
کلماتم درد میکشند
غزلت مسکّنی است
تجویز کن مرا!
آهنین در خودکارم سفت شده است
کلماتم خشک٬ورق پاره هایم بازیگوش
شیرازه کن مرا!
آجرها همه بیستون شده اند
بی حوصله فرهاد ها
تیشه کن مرا!
مجسمه های دنیا همه سنگین شده اند
پرواز در قفس است
کاهِ بر باد کن مرا!
ه.عدالت
۸۷/۱/۲۳
گذر بر دروازه شهر مردگان٬
ناقوس نیستی دوازده بار نواخت٬
ـ گرد مرگ بر پیکره دشت از گور ها حاصلخیز پاشید ـ !
لغزش بر آستان خانه تابوت پرستان در لجن متعفن نا مردمانی
و کرکسی گرداگرد شهر آواز سوسک های تابوت را زمزمه میکرد
برای رقص در میان چشم های در خون نشسته!
جای خالیش را
در هیچ کجا یافتم!
ه.عدالت
۸۵/۱۰/۱۲
پرده در سکوت باید شد!
ابر ها دشنه از رو بستند آنک
چاووش کاروان خورشید باید شد!
فریاد میگسلد زنجیر ها را ٬هجوم آب میکند یخ ها را
باید هجوم فریادی شد!
شمع مقابله ضلالت شب را میبازد٬کوره راه ها حکم میرانند
باید فانوس فروزانی شد!
ه.عدالت
۸۵/۱۲/۱۳
از مادرم پرسیدم:"مرا چه انتظاری کشد؟"
"اتفاقی شوم"جوابم گفت!
ولی من دیشب تو را در خواب دیدم
و این خود نقیض فلسفه آیینه بود!
شاید
پایم لنگید!
نه شیشه نا دوست
قدمی مجروحید!
ای یاران
هلا رفیقان کجایید؟
***
به میان صبح
شاید
ماهتاب پرستیدم
نه ساز آنان به جشن
ساز سوگ نواخت
ای دوستان
هلا آشنایان کجایید؟
***
به پایان راه
شاید
آغاز کردم
نه کوبه شهر گستاخی
خود به ناله در آمد
ای غریبان
هلا دشمنان کجایید؟
ه.عدالت
جسد پاره پاره خویش را سرگردان است
و صدای استخوان هایش را در تضاد امواج گوش می گیرد!
بازش نمی یابد آرام گیرد!
- چه را دنبال می کنی ٬ای بخار به جا مانده از من؟
هیچت نمی یابی که این جا را فقط
مهمانی آب است و ماهی و خرچنگ٬
موجودی فناپذیر چون من تو را چه سود؟
- من مانده ام ر خاطره مدور اذهان
کالبدت را نمی جویم که پاره موجودی شرحه شرحه ای
که خوراک کرم های تابوت است٬مرا نمی شاید
آن زمان که زاده شدم دیگر حقیقتی یافتم بی نیاز از جسد!
- پس تو را چه شده ه با چشمانی دریده
اینگونه چون جغدان چیزی را می جویی؟
- به دنبال خانه ی هستم که
آن را بارور کنم٬بارورم کند
زیرا که همه در تکاملی بی توقفم!
- آه اندشه آزادم٬مرا ببخش از بهتان بی حسابم
پرواز کن ای عقاب تیز بالم
که تن من دیگر تورا خانه ای نیست
یکپارچه سرگردانی کن٬جستجو کن
تا کامل شوی بر نقاله ای که نقطه پایانش
آغازی دوباره است!
ه.عدالت
۱۴/۲/۸۶